|
وقتی دیگر ...شايد... |
سه ماه نبودنت
سیصد ساله ام می کند
سیصد ساله که می شوم
حکم زن پریشانی را دارم
که خاطره هایش
در پیشانی اش جا به جا شده اند
و حالا
وسط یک مشت رژ لب فاسد
بیست سالگی اش را خواب می بیند
و هیچ بیست ساله ای را دوست ندارد
سه ماه نبودنم
نهایتا سی ساله ات می کند
وقتی رفتی
بیست و نه سال و نه ماه بود
که سروده شده بودی!
پی نوشت:
باید می گذاشتی عاشقت بمانم
عاشقی چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز
اتفاق بیافتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبید اش
باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
به قایق هایی که نجاتمان می دادند
به رویاهایم
به عشق
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست!
http://heliya1382.persianblog.ir
بايد سر به مهر نگه داشت خيلي از چيز ها را که تار و پودشان را شکافتن شايد اثبات خالي بودنشان بشود / هيچ بودنشان /پوشالي بودنشان ! نميداني طنابي خيالي را کشيدن / چنگ بردن / بالا رفتن , از هزار سقوط پر درد , بدتر است ! ... دستت را باز کن ببين اگر گل تويش نباشد چه دردي دارد که اين همه با خيال گل دستت را مشت کرده بودي ... طعم درد پوچي را بچش (!) که باز هم همه اين نيست که اگر بود ميشد نقطه گذاشت آخر هر چيز . ميترسم از اين پردردي که نميدانم / نميتوانم بدانم / نميشود بدانم راست ها , راست ِ اين راه اند يا نه ؟! ... من فقط دنبال يک نشانه بودم / هستم ! کاش ميشد بپرسمت و گرمم کني که راست ديده ام (!) ... گيرم تا اينجايش را با خيال درد و بيهودگي آمده باشم ! کاش ميشد بپرسمت ...
ببخشم نازنين (!) بدهکارم به تو خوب بودن را ! خوب زندگي کردن را ! شاد بودن را ! خوش اخلاق بودن را هم حتي !ميدانم بلد بشوم زندگي کردن را همه ي آرزوي توست ! تمناي من هم هست آدم بودن / شدن ! ...
خسته ام مامان ! نرفته خسته ام ! حوصله ندارم ! زندگي را به زور ميکشم ! يا زندگي مرا به زور هل ميدهد ! از آدم ها بيزار ميشوم زود زود ! بميرم اگر ميگويند به هيچ مرد ! ... گم کرده ام خودم را جايي (!) اين يکي را ميدانم فقط ! نميدانم ! نميدانم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
در انتهاي هر دردمي انديشم اين بار چطور بال بايدگشود (؟)
و هر بار چيزي فروترم ميبرد در اين عمق ! هر بار سياه تر ميشود تنم به زعم ِ سقوطي که پي اش
هيچ معجزه اي نيست زخمي ِ نا التيامي ِ زخم هاي تنت خود مسيحي ميشوم به کبودي ِ اين مصائب ِ پرخون !
بر صليب ميمانم در دورترين نقطه زمين .در کورترين بيابان ِ بي آدم .به پرواز کلاغ ها ميفهمم
مترسک ها هم بر صليبند (!) ...
پی نوشت:
روزگارم بی رنگ آمد...
این بار پشت کدام خیال رنگی شوم(!).
سیاهی میخواهم . تاریکی . تنها باشم . تنهای تنها . سایه باشد بر سرم . تاریک تر از سری که توی بغل خودش گم میشود . هیچ کسم نباشد . هیچ کس .
متنفرم . بیزار . بوی تعفن ِ چشم ها حالم را بهم میزند . خون میخواهم بر همه ی چشم ها . دست ها . دل ها . بوی خون میخواهم .
بیزارم . انقدری که بیزار نیستم دیگر جز از خودم .
بعد هر گفته بوس کلامی میپیچم توی اولین اتاق تاریک . کافیست این همه برای گریستن . می آید دیگر . چرا نمیخواهم . نمیخواهم باز . به خدا از امروز تا روز مبادا میشود یک بند گریست دختر . بغض مسخره را کشیدن با خود هیچ معجزه ای نمی آورد .
من فکرم بود که بزرگ شده ام . من خواب دیده بودم بچه گی نمیکنم دیگر . نشده ام . نشده ام .
پی نوشت:
چه همه دل م میخواهد بخوابم . نه که بخوابم . آرامم شوم و یکی قرآن بخواند بر من ...
{ الله لا اله الا هو الحی القیوم ...
اینک انتظار ، فرسایش زندگی ست . باران فرو خواهد ریخت . باران شب و روز فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی . زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید ...بار دیگر شهری که دوست می داشتم . / نادر ابراهیمی
...............................
وقت هايي هست که انگار چنگ ميبرد چيزي به آدم و ميکَنَد انگار تکه اي از وجودش را . و آدم دست دراز نميکند به پس گرفتن ِ تکه ي بودنش ... آدم حتي جيغ و فرياد هم بلند نميکند براي چيزي که به يغما ميبرند انگار . آدم فقط مبهوت نگاه ميکند و بعد , تند و پر شتاب فرار ميکند ... ميرود دورتر ميايستد و نگاه ميکند به عقب و به ياد مي آورد صحنه هاي اين عجز و گريز را . و هي ميپرسد از خودش چرا باز ديوانه شدم ؟! ...
می دانی ؟
دلم می خواهد "عادی" بشود همه چیز . اما مسخره نه . این نامردی ست در حق كسي که این همه روزها مُرده درد را/ تو را ! این منصفانه نیست که یک روز بنشینم ؛ فکر کنم به ... و قهقهه بفرستم به خواستنش ؛ به غم هاش .... !!!
مي شود یک روز آن قدر دور بشوم از من ِ امروزم که تعجب کنم خواستن ِ تو را ... !و من بخودم می گویم که بیزارش باش ... که فکر کن چه ظالمانه فکر می کند که تو محض ِ خاطر ِ خواستن ِ او باید که قبول کنی همه اش را ... تازه سپاسگزارش هم باشی برای هول دادنت ... و خندیدنش هم حتی...!!!
عشق که یک طرفه نمی شود ! فقط احمق ها اینطور فکر می کنند ... ! تو فقط معتاد شده ای ! خواستن که زوری نیست ... ما راهمان جداست ... غصه ي تو كجا و قصه ي او كجا؟!
همه اش را از برم ! من درس هام را خوب یاد گرفته ام همیشه ...ولی "دوست داشتن" که بود / هست ... کسی را دوست که نداشته باشی ؛ مگر می شود این همه سر تا پا مُرد ... ؟!!
بازی نیست ...
اينكه من هنوز می نشینم ... هنوز می نشینم و مشق می کنم که تمام شده. که جدی نبوده هیچ چیز برای تو اما من می نشینم و آرزو می کنم با رفتنت خیالت هم دست بر دارد از چنگ زدن گلوی من ....
من اسیر هم که شده باشم لا به لای صفرها و یک های ِ کذایی ارقام و نسبت های رسیدن و نرسیدن َم به تو (!) ؛ گذشتن در توانم نیست ... اما شنیدن در توانم هست ... تو مجبور نیستی بودنم را خواستن ...
و من شنیدنش را بلدم ... از سیاهی سیاه تر رنگی شناخته ای مگر ... ؟!تو ولی راحت باش جان ِ دلم ...
پي نوشت:
از 19 به 27 رسيده ام ! اين يعني صعود تر کرده ام افسردگي را . چه رکود خوش آيندي ! ... مثل لذت هنگام مرگ ... مثل سرخوشي در اوج سقوط ! مثل بي خيالي , خلا , عدم ... هيچ ...
شمشیر زمین گذاشته ام . کفش هایم را کنده ام . برهنه دارم میروم . کفش هایم را نه که فقط کنده باشم . که رها کرده ام هم !
شمشیر بر نکش ! دستم خالیست . مبادا فکر کنی برای صلح آمده ام . نه !
عقب نشینی هم نکرده ام . جنگ را رها کرده ام فقط ! خودم را رها کرده ام .
زخم نزن ! اگر میزنی کاری باشد . این تن هزاران زخم دارد !
پي نوشت:
له شده ام زیر این هجوم /
در مستی هم
نجاتی نیست دیگر ...
یک جور دلزدگی شاید ...
از کسی ؟! نه . از کسی نه
. از حسی . شاید از هر حسی .......
و
دلم کسی دیگر را نمی خواهد جز کسی
.... !
کسی که حالا هست و می داند
با چه رنگی سرشار کند حجم خالی و تیره ی نیازها را با بودنش ...
کسی که پرم می کند از دوست داشتن و داشتن ِ دوست
...
کسی هست .
و همین کافیست
.
خسته ام .
همین کافیست و بیشتر نمی خواهم .
از خودم خسته ام . از کسی .
از جایی . از دوست ها خسته ام و از دوست داشتن ها !
حتی از اینکه دوستم بدارند
هم زیاد خسته ام !
نمی خواهم .
و
از گشتن به دنبال بهانه ها در این
سرگردانی بی حاصل بیشتر از همه خسته ام ...
بودن که به بهانه نمی شود و زنده
بودن هم !!!
بودن به "خواستن" است ...........
حالا هزار بار من بنویسم : به همین سادگی ... ! و هزار بار هم تو بخوانی ام : به همین سادگی ... !
اما آخرش چه ؟!و می گویم: بدرود ! به تو ... به او ... به کسی ... به جایی ... به این شهر مه گرفته ی دلگیر ... و به همه ی دنیا!
خودم هم دارم کم کم به خودم شک می کنم ... !همه ام را بالا بیاورم ...
پي نوشت:
کاش همین یک امشب را فقط یک ر . و . س . پ . ی مست بودم !!!
خالی ام ...خالی از گفتن ... نوشتن ... شنیدن ... خواندن ... کلمه ... حرف ... حس ... صدا ...
شايد دلم بخواهد تا ته دنياي مجازي ام لينك بدهم به اين نوشته ها...
يادداشتهاي يك دختر...
و ...
پی نوشت۱:
این نخ از جنس یک رویاست ... !
می بافی ...
می بافی ...
می بافی ...
و همیشه بهانه ای برای شکافتن هست !
و آن وقتی که بافته های از سر دلخوشی های الکی ات شکافته می شوند؛
زندگی ات پر می شود از نخ !
و تو می شوی سر در گم ِ این کلاف هایی که با هر بار خیالبافی تازه محکم تر به دور زندگی ات می پیچند...!
پی نوشت۲:
سقوطی که از عمق دره اش بی خبرم...
من خیس یک فاجعه ام.
سراسر صحبت از نامهری محض تو می گویم؟!
تا که شاید روز عریان بودن انسان ،روز سخت مهر بر لبها
خدای برگ و بارانها
خدای مهر و آبانها
تو را از روی عدلش خواند و با من قرین سازد
که تا خواهی زمن تاوان عمری ،آنچه می گفتم
ببخشی یا مرا عمری بسوزانی
هر آن یک را که فرمایی مرا شوق آید و شادی
تمام فکر من این است
که تنها لحظه ای آری
فقط یک لحظه ی دیگر
ببینم با دوچشم خویش،آنکس را که عمری چون کبوتر
دانه های عمروجانم را به آرامی
زروی سینه ام میچید.
پی نوشت:
من...خالی از عاطفه و خشم...خالی از خویشی و غربت...گیج و مبهوت...بین بودن و نبودن...