رویاهای شاپرکی
اینجا نمی شود به کسی نزدیک شد آدم ها از دور دوست داشتنی ترند.
در زیر پاهای بی عدالتی شنیده می شد تمام تنهایی ام را در یابید و بدانید که دستهای عدالت همیشه کوتاهتر از آنند که به دستهای من برسند. پی نوشت: پیشتر این پست رو گذاشته بودم اما طولی نکشید که برداشتم.به فراخور این روزها نزدیکتره... این روزها... عدالت... دستهای رو به آسمان من... ماهم خواستیم که دل دوستان پر از غم نکنیم ! وگرنه من...!این سرگشته حال بی احوال رو چه به داستان عشقو مثل عاشقی! واما جواب اصلی: جواب درست و رمانتیک این سوال اینه که سوئیچ رو میدی به دوستت که اون پیرزن رو ببره و خودت هم با عشقت میمونی... جواب خودم! سوئیچو میدادم به دوستم تا با کسی که قبلا دوستش داشتم برن و زنده بمونن.خودمم با پیرزنه میموندم.بهرحال اون عمرش رو کرده بود منم که... بعضی دوستان جواب ابتکاری دادن. میخواستم بهترین جوابو انتخاب کنم و براتون بگذارم اما دیدم کار بیخودیه... بهرحال ممنون ازهمه. در یک شب سرد زمستانی که کولاک و سرمای کشنده ای بیداد می کنه و چشم، چشم رو نمی
بینه داری با ماشین میری.. فقط یه نفر جا داری که سوار ماشینت کنی تا
بتونی از سرما و مرگ نجاتش بدی...میرسی به یه ایستگاه که سه نفر اونجا
ایستاده اند. سه نفر که دارند از شدت سرما یخ میزنند. اگر کمی بیشتر اونجا
بمونند یقینا مرگشون حتمیه... خوب
که نگاه میکنی می بینی یکی از اونها عشقته. کسی که دیوانه وار عاشقش بوده
ای... اما تو رو رها کرده و رفته. اگر سوارش کنی دلیل بر این نیست که
بتونی دوباره بدستش بیاری. چون او برای همیشه رفته. دومین نفر رفیقته.
صمیمی ترین دوستت که زندگیتو بهش مدیونی. و.. سومین نفر یه پیرزن خیلی پیر
و فرتوت و ناتوان.... هر سه اونها از شدت سرما به خودشون می پیچند و
درماندگی و التماس توی چشمهاشون موج میزنه.... موندن اونها اون بیرون
مساویست با مرگ... اما تو تنها میتونی یک نفر رو سوار کنی. یادت باشه فقط
یک نفر...حالا بگو چکار میکنی؟ پی نوشت: این نوشته رو زمستون سال گذشته باهمین عنوان توی وبلاگ یکی از دوستام خوندم. شاید بعدها لینکش روگذاشتم شایدهم نذاشتم.نمیدونم... بخون و جواب بده بدون تقلب از جوابهای بقیه... توی پست بعدی جواب خودم رو هم خواهم نوشت... اون زن سخت گیری بود و هرگز منو نفهمید... من ...امروز...مادرم اون زن سخت گیریه وهرگز منو نفهمید... زندگی
در سکوت سنگینی فرو رفته... مثل سکوت روزهای برفی... هوا سرده. سرد...راه
میرم.. قدمهامو میشمرم...همیشه فکر میکنم این روزهای سخت به زودی میگذرن و
تموم میشن. وحتما روزهای بهتری در راهند... اون مهربون
غمگین رو دوست دارم. کشش و جاذبه ای در او بود که منو از وسوسه دوباره
دیدنش رها نکرد.تفاوتی که او رو از دیگران جدا میکرد جذاب و دلچسب
بود...تمام لحظه های با او بودن قشنگ بودند. دلم میخواست خیلی دوستش داشته
باشم. اما باز چیزی در من بود که نگذاشت خودم باشم و خودم بمونم. کاش
میتونستم همه چیز رو فراموش کنم....و او دور شد... دور و دورتر... و من در
ساحل اون خزر عمیق غمگین باقی موندم.... تنها. گفتم:بگذارید چشمهام روببندم توان دیدن درمن نیست.گفتند چشمهاتو بازکن،بایدببینی،تومیتونی. گفتم این صداها این صداهای لعنتی روحم رو آزارمیده بگذارید لحظه ای نشنوم.گفتندگوش کن ،تومیتونی. اما من... من...گذر...عبور...سفر... نه!تونمیتونی! آدمها!این آدمهای لعنتی! همه ی آدمهایی که بایدباشن اما نیستن همه ی آدمهایی که نبایدباشن اما هستن ازهمتون منزجرم. اوسیپ کالنتر تابستان هم با همه ی گرمی اش دردی از این همه سردی دوا نکرد. چند وقت قبل بهاری هم گویا از اینجا عبور کرد و رفت. بهاری که اردی بهشتش این جهنم مرا بهشتی نکرد. اما به جایش خرداد را آنقدر پرحادثه کردند که ما با همه ی عادتمان به پر حادثه گی خرداد بازهم کم آوردیم. در زندان هیچ نسلی از پادشاهی مردان سرزمین من چنین ننگی رخ نداد که در زندان این حکومت رخ داد. تابستان خفقان هم گذشت با عریانی و بی پروایی پاییز چه میکنید؟ كز ديو ودد ملولم و انسانم آرزوست پاییز من. فصل رنگهای دوست داشتنی. من گمان میکنم که پاییز امسال هم حرفی برای گفتن نخواهد داشت. من... پله ی آخر... دستهای سرد میخونم که صدای خودم رو فراموش نکنم هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی از این زمانه دلم سیر می شود گاهی ... تکرار روزهای بی باران. شبهای بی ستاره. قاب پنجره ی اتاقم که هنوز در انتظار یک نگاه تازه به خاک نشسته. فقط از این مطمئنم که امسال سقف اتاقم از اومدن بارون چکه نمیکنه. من... روحی دمیده شد قلبی تپیده شد و من در آستانه ی فصلی سرد بودنم را گریستم. من خزان را پشت سر گذاشته و به زمستان رسیده ام. میترسم ازخودم... خسته ام.دلم میخواد از اینجا برم. کسی به فکر گلها نیست سفره ی نیازت را برچین با مردمان نگاهت کلامی نخواهم گفت که آشنایی نمی یابم اینجا همه غریبه اند احساس عاطفه را نمی فهمند در دهان گرسنه ی اشتیاق التهاب،جویده نمی شود حبابهای ترد خیال چنان آزادند که در هیچ تعلقی نمی گنجند دانه های مروارید اشک در قطعه های قطور یخ محبوسند اینجا نقطه ی انجماد محبت است هوای صداقت طوفانی ست از جاده های حقیقت سوز سردی می آید آری! اینجا برهوت عاطفه است
ماه دیگر فقط به نرمی تسلی می دهد .
یک گاری رفت .
یک الاغ کوچک نالید .
و یک نغمه طولانی ،
دردامنه کوه به صدا در آمد .
. . .
شاید کارگر سرگردانی زیاد نوشیده .
شاید این خوشبختی بود . . .
دیگر پائیز می شود و شب به سردی انگورها ،
درنیمکت زیتون ها ، دراز می کشد
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
در سکوت.
بهناچار دَم فروميبندد
زخمخورده و معصوم
به شهادتاش طلبد
به هزار زبان سخن خواهد گفت.
از مجموعه شعر مدایح بی صله
| Design By : Night Skin |


