تبليغاتX
رویاهای شاپرکی


رویاهای شاپرکی

اینجا نمی شود به کسی نزدیک شد آدم ها از دور دوست داشتنی ترند.

آنگاه که صدای شکستن معصومیتم تا فرسنگها

در زیر پاهای بی عدالتی شنیده می شد

تمام تنهایی ام را در یابید

و بدانید

که دستهای عدالت همیشه کوتاهتر از آنند که به دستهای من برسند.





پی نوشت:

پیشتر این پست رو گذاشته بودم اما طولی نکشید که برداشتم.به فراخور این روزها نزدیکتره...

این روزها...

عدالت...

دستهای رو به آسمان من...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:6 توسط آنا| |

دوستان معتقد بودند که بار غم این صفحه ی کبود رو به زیادیست...

ماهم خواستیم که دل دوستان پر از غم نکنیم !

وگرنه من...!این سرگشته حال بی احوال رو چه به داستان عشقو مثل عاشقی!

واما جواب اصلی:

جواب درست و رمانتیک این سوال اینه که سوئیچ رو میدی به دوستت که اون پیرزن رو ببره و خودت هم با عشقت میمونی...

جواب خودم!

سوئیچو میدادم به دوستم تا با کسی که قبلا دوستش داشتم برن و زنده بمونن.خودمم با پیرزنه میموندم.بهرحال اون عمرش رو کرده بود منم که...


بعضی دوستان جواب ابتکاری دادن.

میخواستم بهترین جوابو انتخاب کنم و براتون بگذارم اما دیدم کار بیخودیه...

بهرحال ممنون ازهمه.


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:5 توسط آنا|

در یک شب سرد زمستانی که کولاک و سرمای کشنده ای بیداد می کنه و چشم، چشم رو نمی بینه داری با ماشین میری.. فقط یه نفر جا داری که سوار ماشینت کنی تا بتونی از سرما و مرگ نجاتش بدی...میرسی به یه ایستگاه که سه نفر اونجا ایستاده اند. سه نفر که دارند از شدت سرما یخ میزنند. اگر کمی بیشتر اونجا بمونند یقینا مرگشون حتمیه...

خوب که نگاه میکنی می بینی یکی از اونها عشقته. کسی که دیوانه وار عاشقش بوده ای... اما تو رو رها کرده و رفته. اگر سوارش کنی دلیل بر این نیست که بتونی دوباره بدستش بیاری. چون او برای همیشه رفته. دومین نفر رفیقته. صمیمی ترین دوستت که زندگیتو بهش مدیونی. و.. سومین نفر یه پیرزن خیلی پیر و فرتوت و ناتوان.... هر سه اونها از شدت سرما به خودشون می پیچند و درماندگی و التماس توی چشمهاشون موج میزنه.... موندن اونها اون بیرون مساویست با مرگ... اما تو تنها میتونی یک نفر رو سوار کنی. یادت باشه فقط یک نفر...حالا بگو چکار میکنی؟






پی نوشت:

این نوشته رو زمستون سال گذشته باهمین عنوان توی وبلاگ یکی از دوستام خوندم.

شاید بعدها لینکش روگذاشتم شایدهم نذاشتم.نمیدونم...

بخون و جواب بده  بدون تقلب از جوابهای بقیه...

توی پست بعدی جواب خودم رو هم خواهم نوشت...

خودم!!!...
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:14 توسط آنا| |

مادرم همیشه در توصیف مادرش میگه:

اون زن سخت گیری بود و هرگز منو نفهمید...

من ...امروز...مادرم

اون زن سخت گیریه وهرگز منو نفهمید...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:58 توسط آنا|

مثل سایه دنبالم میان.. هرجا که میرم... هرکاری که میکنم... نمیدونم چرا هرچی سعی میکنم نادیده بگیرمشون نمیشه... میخوام فکر کنم که این خودم نیستم... از این قالب بیام بیرون... خودم رو فراموش کنم... بشم یه آدم دیگه. اما وقتی تو تاریکی اتاق خسته و شکسته خودمو میندازم رو تخت و به تاریکی خیره میشم، اون روح عصیانگر غمگین پریشان حال دوباره آروم، مثل یه حباب فرود میاد... و بدون اینکه احساسش کنم ... منو در بر میگیره...در اون لحظات میفهمم که باز هم در مورد خودم اشتباه کرده ام....اونوقته که  میخزم تو خودم وبالشمو محکم فشار میدم رو صورتم تا صدای هق هقم از اتاق بیرون نره...

زندگی در سکوت سنگینی فرو رفته... مثل سکوت روزهای برفی... هوا سرده. سرد...راه میرم.. قدمهامو میشمرم...همیشه فکر میکنم این روزهای سخت به زودی میگذرن و تموم میشن. وحتما روزهای بهتری در راهند...


اون مهربون غمگین رو دوست دارم. کشش و جاذبه ای در او بود که منو از وسوسه دوباره دیدنش رها نکرد.تفاوتی که او رو از دیگران جدا میکرد جذاب و دلچسب بود...تمام لحظه های با او بودن قشنگ بودند. دلم میخواست خیلی دوستش داشته باشم. اما باز چیزی در من بود که نگذاشت خودم باشم و خودم بمونم. کاش میتونستم همه چیز رو فراموش کنم....و او دور شد... دور و دورتر... و من در ساحل اون خزر عمیق غمگین باقی موندم.... تنها.



شما همتون دروغگوویین.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:48 توسط آنا| |

گفتم:پای رفتن ندارم توان رفتن درمن نیست.گفتند:برو.باید بری، تو میتونی.

گفتم:بگذارید چشمهام روببندم توان دیدن درمن نیست.گفتند چشمهاتو بازکن،بایدببینی،تومیتونی.

گفتم این صداها این صداهای لعنتی روحم رو آزارمیده بگذارید لحظه ای نشنوم.گفتندگوش کن  ،تومیتونی.

اما من...

من...گذر...عبور...سفر...

نه!تونمیتونی!

آدمها!این آدمهای لعنتی!

همه ی آدمهایی که بایدباشن اما نیستن

همه ی آدمهایی که نبایدباشن اما هستن

ازهمتون منزجرم.


نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:15 توسط آنا|

دیگر پائیز می شود . دیگر زود غروب می شود.
ماه دیگر فقط به نرمی تسلی می دهد .
یک گاری  رفت .
یک الاغ کوچک نالید .
و یک نغمه طولانی ،
دردامنه کوه به صدا در آمد .
. . .

شاید کارگر سرگردانی زیاد نوشیده .
شاید این خوشبختی بود . . .
دیگر پائیز می شود و شب به سردی انگورها ،
درنیمکت زیتون ها ، دراز می کشد


اوسیپ کالنتر

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:48 توسط آنا| |

تابستان هم آمد واز مرز این تنهایی عبور نکرد.

تابستان هم با همه ی گرمی اش  دردی از این همه سردی دوا نکرد.

چند وقت قبل بهاری هم گویا از اینجا عبور کرد و رفت.

بهاری که اردی بهشتش این جهنم مرا بهشتی نکرد.

اما به جایش خرداد را آنقدر پرحادثه کردند که ما با همه ی عادتمان به پر حادثه گی خرداد بازهم کم آوردیم.

در زندان هیچ نسلی از پادشاهی مردان سرزمین من چنین ننگی رخ نداد که  در زندان این حکومت رخ داد.

تابستان خفقان هم گذشت با عریانی و بی پروایی پاییز چه میکنید؟


دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر

كز ديو ودد ملولم و انسانم آرزوست


چیزی به پایان نفسهای داغ تابستان بیروح نمانده.

پاییز من.

فصل رنگهای دوست داشتنی.

من گمان میکنم که پاییز امسال هم حرفی برای گفتن نخواهد داشت.

من...

پله ی آخر...

دستهای سرد

میخونم که صدای خودم  رو فراموش نکنم

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

...

تکرار روزهای بی باران.

شبهای بی ستاره.

قاب پنجره ی اتاقم که هنوز در انتظار یک نگاه تازه به خاک نشسته.

فقط از این مطمئنم که امسال سقف اتاقم از اومدن بارون چکه نمیکنه.

 من...

روحی دمیده شد قلبی تپیده شد و من در آستانه ی فصلی سرد بودنم را گریستم.

من خزان را پشت سر گذاشته و به زمستان رسیده ام.

میترسم ازخودم...

خسته ام.دلم میخواد از اینجا برم.


کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکرماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود





نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:28 توسط آنا|

دیگر به طواف تو نمی آیم

سفره ی نیازت را برچین

با مردمان نگاهت کلامی نخواهم گفت

که آشنایی نمی یابم

اینجا همه غریبه اند

احساس عاطفه را نمی فهمند

در دهان گرسنه ی اشتیاق

التهاب،جویده نمی شود

حبابهای ترد خیال چنان آزادند

که در هیچ تعلقی نمی گنجند

دانه های مروارید اشک در قطعه های قطور یخ محبوسند

اینجا نقطه ی انجماد محبت است

هوای صداقت طوفانی ست

از جاده های حقیقت سوز سردی می آید

آری!

اینجا برهوت عاطفه است

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:30 توسط آنا| |

انديشيدن...
 
انديشيدن
در سکوت.
 
 
آن که مي‌انديشد
به‌ناچار دَم فرومي‌بندد
 
اما آن‌گاه که زمانه
   
                      زخم‌خورده و معصوم
   
                                              به شهادت‌اش طلبد
 

به هزار زبان سخن خواهد گفت.
 
  
                                           
        
احمد شاملو
از مجموعه شعر مدایح بی صله
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:10 توسط آنا| |


Design By : Night Skin