تبليغاتX
وقتی دیگر ...شايد...

وقتی دیگر ...شايد...
هرگز کسی اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم . شاملو

سه ماه نبودنت
سیصد ساله ام می کند
سیصد ساله که می شوم
حکم زن پریشانی را دارم
که خاطره هایش
در پیشانی اش جا به جا شده اند
و حالا
وسط یک مشت رژ لب فاسد
بیست سالگی اش را خواب می بیند
و هیچ بیست ساله ای را دوست ندارد

سه ماه نبودنم
نهایتا سی ساله ات می کند
وقتی رفتی
بیست و نه سال و نه ماه بود
که سروده شده بودی!

 

پی نوشت:

http://heliya1382.persianblog.ir/

+ سه شنبه هجدهم بهمن 139022:29 آنا... |
 

 

باید می گذاشتی عاشقت بمانم
عاشقی چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز
اتفاق بیافتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبید اش
باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
به قایق هایی که نجاتمان می دادند
به رویاهایم
به عشق
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست!

 

http://heliya1382.persianblog.ir    




+ شنبه هشتم بهمن 139017:3 آنا...
ببخشم نازنین (!)
 
 
گيج اين همه سوال, به من حق بده حوصله ام نباشد ! عصباني بشوم زود ! دعوايم بشود ! متنفر بشوم از خودم باز ! عاصي بشوم که گريه ام نمي آيد ! هر شب مهر باطل بزنم بر خودم که امروز هم تمام شد آدم نشدم ! :( روزم را تند و سريع تمام کنم براي روز بعد !
ميدانم تقصير  هیچکس   نيست ! ميدانم بهانه شده اند براي سگ بودنم ! براي از زير کار در رفتنم هي ! براي حوصله نداشتن ! براي هر لحظه لعنت کردن ِ زمين و زمان ! ...
سخت نيست زندگی کردن يا کار هاي ديگر برايم ... حوصله ندارم اما ! توي بيحوصله گي همه چيز اندازه ي کوه , سنگين ميشود ! سخت ميشود ! حتي نفس کشيدن ! بودن حتي ! ماندن هم حتي !
بي حوصله گي م بماند بي دليل اينجا ... که خراب کردم / نساختم . يادم رفت خيلي از چيز ها ... بلد نشدم ... بيخيال ماندم ... گم شدم جايي(!) . . .
نميشود گفت خيلي از چيز ها را ! خيلي از چيز هايي که هيچوقت درست نميشوند ! کاش اما ميشد گفت / ميتوانستم بگويم ... به خود ِ تو (!) ميترسم ... ! مطمئن نيستم از راست بودن خيلي چيز ها ! از واقعي بودنشان ! از واقعي بودن ِ واقعي ديدنشان ! از اينکه تويشان باشم / پيدا بشوم ! ميترسم آخرش برسم به نميدانم ! ...

بايد سر به مهر نگه داشت خيلي از چيز ها را که تار و پودشان را شکافتن شايد اثبات خالي بودنشان بشود / هيچ بودنشان /پوشالي بودنشان ! نميداني طنابي خيالي را کشيدن / چنگ بردن / بالا رفتن , از هزار سقوط پر درد , بدتر است ! ... دستت را باز کن ببين اگر گل تويش نباشد چه دردي دارد که اين همه با خيال گل دستت را مشت کرده بودي ... طعم درد پوچي را بچش (!) که باز هم همه اين نيست که اگر بود ميشد نقطه گذاشت آخر هر چيز . ميترسم از اين پردردي که نميدانم / نميتوانم بدانم / نميشود بدانم راست ها , راست ِ اين راه اند يا نه ؟! ... من فقط دنبال يک نشانه بودم / هستم ! کاش ميشد بپرسمت و گرمم کني که راست ديده ام (!) ... گيرم تا اينجايش را با خيال درد و بيهودگي آمده باشم ! کاش ميشد بپرسمت ...

ببخشم نازنين (!) بدهکارم به تو خوب بودن را ! خوب زندگي کردن را ! شاد بودن را ! خوش اخلاق بودن را هم حتي !ميدانم بلد بشوم زندگي کردن را همه ي آرزوي توست ! تمناي من هم هست آدم بودن / شدن ! ...

خسته ام مامان ! نرفته خسته ام ! حوصله ندارم ! زندگي را به زور ميکشم ! يا زندگي مرا به زور هل ميدهد ! از آدم ها بيزار ميشوم زود زود ! بميرم اگر ميگويند به هيچ مرد ! ... گم کرده ام خودم را جايي (!) اين يکي را ميدانم فقط ! نميدانم ! نميدانم  ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

در انتهاي هر دردمي انديشم اين بار چطور بال بايدگشود (؟)
و هر بار چيزي فروترم ميبرد در اين عمق ! هر بار سياه تر ميشود تنم به زعم ِ سقوطي که پي اش
هيچ معجزه اي نيست زخمي ِ  نا التيامي ِ  زخم هاي تنت خود مسيحي ميشوم به کبودي ِ اين مصائب ِ پرخون !
بر صليب ميمانم در دورترين نقطه زمين .در کورترين بيابان ِ بي آدم .به پرواز کلاغ ها ميفهمم
مترسک ها هم بر صليبند (!) ...

 

پی نوشت:

روزگارم بی رنگ آمد...

این بار پشت کدام خیال رنگی شوم(!).

 

 

+ سه شنبه بیست و ششم بهمن 138913:0 آنا...
تمام روز را خواب ميمانم ... چيزي کم نميشود از من اما !
راه ميروم ... راه ميروم ... راه ميروم ... به درازاي کسالت بار  ِ روز ها ! چيزي از راه کم نميشود اما ! همينقدر که ميروم , همانقدر راه مي آيد روي راه , به گردي ِ ناتمامي که سر و ته ش يکي ست ! از هر جا شروع کني باز به همان ميرسي ! باز ... و باز ... و باز ...
و چه قاعده ي شگرفي (!) که توي هر چه دست ميبرم , هست ! باز و باز و باز . . .
هنوز هست هزار چيزي که بشود پشتش پنهان شد / تويش گم شد ! و هنوز سايه ي سنگين ِ دستي ميدود به دنبالم توي خواب توي بيداري توي خيال ! ... که عريانم ميخواهد و لخت ! همچنان اين گردي ِ ناتمام اين برزخ را ميدويم به تکرار ... باز و باز و باز ... و نميدانم چرا هيچ مان خسته نميشود ... و نميدانم هم اگر بايستم و بگيردم بعدش چه ميشود !

سیاهی میخواهم . تاریکی . تنها باشم . تنهای تنها . سایه باشد بر سرم . تاریک تر از سری که توی بغل خودش گم میشود . هیچ کسم نباشد . هیچ کس .
متنفرم . بیزار . بوی تعفن ِ چشم ها حالم را بهم میزند . خون میخواهم بر همه ی چشم ها . دست ها . دل ها . بوی خون میخواهم .
بیزارم . انقدری که بیزار نیستم دیگر جز از خودم . 

بعد هر گفته بوس کلامی میپیچم توی اولین اتاق تاریک . کافیست این همه برای گریستن . می آید دیگر . چرا نمیخواهم . نمیخواهم باز . به خدا از امروز تا روز مبادا میشود یک بند گریست دختر . بغض مسخره را کشیدن با خود هیچ معجزه ای نمی آورد .
من فکرم بود که بزرگ شده ام . من خواب دیده بودم بچه گی نمیکنم دیگر . نشده ام . نشده ام .


 

پی نوشت:

چه همه دل م میخواهد بخوابم . نه که بخوابم . آرامم شوم و یکی  قرآن  بخواند بر من ...

{ الله لا اله الا هو الحی القیوم ...

+ چهارشنبه بیست و یکم مهر 13891:39 آنا...
بگذار آنچه از دست رفتني ست از دست برود ...

اینک انتظار ، فرسایش زندگی ست . باران فرو خواهد ریخت . باران شب و روز فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی . زمین ها گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید ...بار دیگر شهری که دوست می داشتم . / نادر ابراهیمی

...............................

وقت هايي هست که انگار چنگ ميبرد چيزي به آدم و ميکَنَد انگار تکه اي از وجودش را . و آدم دست دراز نميکند به پس گرفتن ِ تکه ي بودنش ... آدم حتي جيغ و فرياد هم بلند نميکند براي چيزي که به يغما ميبرند انگار . آدم فقط مبهوت نگاه ميکند و بعد , تند و پر شتاب فرار ميکند ... ميرود دورتر ميايستد و نگاه ميکند به عقب و به ياد مي آورد صحنه هاي اين عجز و گريز را . و هي ميپرسد از خودش چرا باز ديوانه شدم ؟! ...

 

می دانی ؟
می گویند می خندم یک روز به این همه خواستنت . می گویند مسخره می شود برایم همه ات / همه اش یک روز .می شود یعنی ؟!

دلم می خواهد "عادی" بشود همه چیز . اما مسخره نه . این نامردی ست در حق كسي که این همه روزها مُرده درد را/ تو را ! این منصفانه نیست که یک روز بنشینم ؛ فکر کنم به ... و قهقهه بفرستم به خواستنش ؛ به غم هاش ....  !!!

مي شود یک روز آن قدر دور بشوم از من ِ امروزم که تعجب کنم خواستن ِ تو را ... !


تو هر بار توی این چند روز تلخ تر شده ای ... می ترسانی ام ... بد می شوی ... بزرگ تر مدام ... و دورتر هم ...
انگار که ایستاده باشی روی یک بلندی و ببینی مرا که دارم می افتم ... و نه که دراز نکنی دستت را به گرفتن دست هام ؛ که بخندی هم حتی ... ! نه به لبخند ... که به پوزخند ... !
و بعدترش پر ِ ستایش  ِ خودت نگاه کنی ام از بالا ، و همین طور که من دارم می افتم ؛ بگویی به من / خودت که من هولت دادم چون حالا که داری می میری ؛ با زجر مردن شجاعانه تر است ... !!!
و اهمیتی هم ندهی هیچ ، که حالا که تهش مرگ است زجر دادنم چه بی رحمانه است ... !
تو ایستاده ای ... روی بلندی ... بلند تر از من خیلی ....

و من بخودم می گویم که بیزارش باش ... که فکر کن چه ظالمانه فکر می کند که تو محض  ِ خاطر ِ خواستن ِ او باید که قبول کنی همه اش را ... تازه سپاسگزارش هم باشی برای هول دادنت ... و خندیدنش هم حتی...!!!


سه روز است که دارم فکر می کنم . که سعی می کنم بی گریه و بزرگ و منطقی نگاه کنم به همه چیز ! می خواهم مدام حق را بدهم به تو . مثل خیلی وقت ها که راست گفته ای بهم ! می خواهم بگویم که عشق نیست این ! دوست داشتن هم نیست اصلاً ... اعتیاد است فقط ... یا خیلی که باشد یک خوش آمدن معمولی است فقط ...
سه روز است که به خودم می گویم آرام بگیر  ! که حرف های تو را تکرار می کنم برای خودم مدام !

عشق که یک طرفه نمی شود ! فقط احمق ها اینطور فکر می کنند ... !  تو فقط معتاد شده ای ! خواستن که زوری نیست  ...  ما راهمان جداست ...  غصه ي تو كجا و قصه ي او كجا؟!

همه اش را از برم ! من درس هام را خوب یاد گرفته ام همیشه ...
فقط کاش و کاش و کاش که محض دلخوشی من هم که شده یک بار بی خیال گفتن می شدی !
که می گفتی : باشد  . تو دوستم داری . دوست داشته باشم دختر … ! که می گفتی  می فهمی خواستنم را !
بعدترش می توانستم قبول کنم که بگویی نمی خواهی هیچ رابطه ای داشته باشی با من ... که بدجنس بشوی حتی و بگویی ....
من می شد بایستم و بشنوم تمام اینهارا ...
من می توانستم قبول کنم ؛ اگر که  اينهمه خواستنم اسمش "اعتیاد" نمی شد آخر ... "عشق" هم نباشد اصلاً ! قبول !

ولی "دوست داشتن" که بود / هست ... کسی را دوست که نداشته باشی ؛ مگر می شود این همه سر تا پا مُرد ... ؟!! 


نه .
نه .

بازی نیست ...

اينكه من هنوز می نشینم ... هنوز می نشینم و مشق می کنم که تمام شده.  که جدی نبوده هیچ چیز برای تو اما من می نشینم و آرزو می کنم با رفتنت خیالت هم دست بر دارد از چنگ زدن گلوی من ....

من اسیر هم که شده باشم لا به لای صفرها و یک های  ِ کذایی ارقام و نسبت های رسیدن و نرسیدن َم به تو (!) ؛ گذشتن در توانم نیست ... اما شنیدن در توانم هست ... تو مجبور نیستی بودنم را خواستن ...

و من شنیدنش را بلدم ... از سیاهی سیاه تر رنگی شناخته ای مگر ... ؟!
گیرم که  من همیشه در حسرتت بمانم ... رها شدن از تو کار ِ من نیست ... این ولی وظیفه نمی سازد برای تو که بخواهی نجات َم بدهی از این اسارت ... !!!


می خواهم تا هستم تو بدانی _ پُرباور _ که چه خواستنی هستی برايم... بدانی که وقتی تو بوده ای لااقل مرده ام تو را همیشه ... بدانی که حریصم بودنت را ... صدایت را ...
ولی این ها هیچ کدام دلیل نیست که من شنیدن ِ "تمام" را طاقتم نیاید ...
بعدتر از چهارشنبه من ایمان آورده ام که نجات دهنده همیشه در گور خفته است ... ! من خودم باید حواسم می شد به خودم ... که می شکنم زود ... که خودم را بگیرم در آغوش ِ خودم ... من حواسم نبود .... من یادم رفت باز  ... !

تو ولی راحت باش جان ِ دلم ... 


پي نوشت:

 از 19 به 27 رسيده ام ! اين يعني صعود تر کرده ام افسردگي را . چه رکود خوش آيندي ! ... مثل لذت هنگام مرگ ... مثل سرخوشي در اوج سقوط ! مثل بي خيالي , خلا , عدم ... هيچ ...
+ یکشنبه چهارم مهر 13891:16 آنا...
این آرامش نیست
سستی ِ پس ِ خون مرده گی ست !
قطره قطره تمام شد  . . .   .


شمشیر زمین گذاشته ام . کفش هایم را کنده ام . برهنه دارم میروم . کفش هایم را نه که فقط کنده باشم . که رها کرده ام هم !
شمشیر بر نکش ! دستم خالیست . مبادا فکر کنی برای صلح آمده ام . نه !

عقب نشینی هم نکرده ام . جنگ را رها کرده ام فقط ! خودم را رها کرده ام .
زخم نزن ! اگر میزنی کاری باشد . این تن هزاران زخم دارد !

 

پي نوشت:

له شده ام زیر این هجوم /
در مستی هم
نجاتی نیست دیگر ...

 

+ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 13890:12 آنا...
یک جور بیزاری ِ توأم با رنجیدگی شاید ...
از کسی ؟! نه . نه . از کسی نباید رنجید .
عادت دارم که بایستم جلوی آینه و انگشت اشاره ام را هم سو کنم با مسیری که می رسد به دختر توی آینه و بگویمش : تو ! تو مقصری !
نه اینکه دختر مقصر باشد چون کار بدی کرده ! نه . مقصر است چون ساده است و آدم ها را ساده می بیند .

یک جور دلزدگی شاید ...
از کسی ؟! نه .  از کسی نه .  از حسی . شاید از هر حسی .......
و دلم کسی دیگر را نمی خواهد جز کسی .... !
کسی که حالا هست و می داند با چه رنگی سرشار کند حجم خالی و تیره ی نیازها را با بودنش ...
کسی که پرم می کند از دوست داشتن و داشتن ِ دوست ...
کسی هست .
و همین کافیست .
خسته ام .
همین کافیست و بیشتر نمی خواهم .
از خودم خسته ام . از کسی . از جایی . از دوست ها خسته ام و از دوست داشتن ها !
حتی از اینکه دوستم بدارند هم زیاد خسته ام !
نمی خواهم .
و
از گشتن به دنبال بهانه ها در این سرگردانی بی حاصل بیشتر از همه خسته ام ...
بودن که به بهانه نمی شود و زنده بودن هم !!!
بودن به "خواستن" است ...........

حالا هزار بار من بنویسم : به همین سادگی ... ! و هزار بار هم تو بخوانی ام : به همین سادگی ... !

اما آخرش چه ؟!
من که می دانم ساده نیست هیچ هم ... و تو هرگز نخواهی فهمید که برای من ساده نیست... نبوده... و نخواهد شد... حتی اگر برای تو که می خوانی ام اما هرگز نخواهی خواند مرا(!) ، ساده ی ساده باشد و برای همه ی دنیا ...
من که همه ی دنیا نیستم ... !
که کاش بودم ... کاش خیلی چیزها را بلد بودم که این همه تند و تند دردم نمی آمد ...
اما نه ! دلم نمی خواهد همه ی دنیا باشم... خودم را دوست تر دارم... با همه ی سخت ساده نگرفتن هایم... با همه ی درد هایم ... با همه ی بزرگ نشدن هایم ...
خودم، خودم هستم ... همه نیستم ...  من منم ...
می دانی ... ؟  نه ! می دانم که نمی دانی !
شاید مهم هم نباشد که بدانی! اما چرا ! ته دلم انگار دلم می خواهد تو بدانی... کسی بداند ... کسی جز خودم...
کسی توی شلوغی های سرد ِ این شهر ِ گیج و غریبه ...  اما کسی نمی داند و ...
و من می روم...
و می روم...
و می روم ...

و می گویم: بدرود ! به تو ... به او ... به کسی ... به جایی ... به این شهر مه گرفته ی دلگیر ... و به همه ی دنیا!

خودم هم دارم کم کم به خودم شک می کنم ... !
دو روز پیش حرف خوبی زد !
می خواست شوخی کند ... اما من بعدتر سوال آمیخته با شوخی اش را توی تنهایی ام جدی از خودم پرسیدم!

و چقدر خسته ام از تلاش برای راست بودن و بعدش شنیدن اینکه نبودی !
خسته ام از اینکه زود خسته می شوم ...
خسته ام از این که برای بار هزارم بشنوم:  زندگیتو بکن دیگه !
می دانم تقصیر از من است ... اما من خیلی سعی می کنم زندگی کنم... و چقدر کلافه می شوم از اینکه کسی باور نمی کند من دارم همه ی سعی ام را می کنم!

خیلی ها هستند توی زندگی ام ...
خیلی چیزها ...
خیلی آدم ها ...
خیلی جاها ...
خیلی درد ها ...
و حتی خیلی تکه تکه ها از خودم ...
می خواهم همه ی این خیلی ها را با تمام وجودم بالا بیاورم ... !
می خواهم همین حالا همه اش را بالا بیاورم !

همه ام را بالا بیاورم ...



پي نوشت:

کاش همین یک امشب را فقط یک  ر . و . س . پ . ی مست بودم !!!

خالی ام ...

خالی از گفتن ... نوشتن ... شنیدن ... خواندن ... کلمه ... حرف ... حس ... صدا ...


شايد دلم بخواهد تا ته دنياي مجازي ام لينك بدهم به اين نوشته ها...

يادداشتهاي يك دختر...

+ چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 13891:55 آنا... |





باید اتفاق افتاده باشد ... شاید هم نیفتاده بود و من باز خیال برم داشته بود ...
بی خبری بوی درد می داد... و می دهد ...
و تویی که می مانی و خبری که حتی نمی دانی هست یا که نیست !
و از سر ناچاری همه اش را حواله می دهی به خدا و می گویی حتماً او این گونه خواسته ، پس برای من بهتر است و خودت بهتر از هرکسی می دانی که این یک بهانه ی الکی است  برای خوش بودن دلی که خیلی وقت است به هیچ چیزی خوش نیست !
و این بار هم خدا به دادت نمی رسد و توی دلت آشوبی به پا می شود که تمام  ِ ته مانده ی آرام بودن هایت را بی رحمانه نابود می کند !
خدا هست ؟ نیست ؟
اصلا اهمیتی دارد وقتی که من آرام نمی گیرم .... ؟؟؟!
وقتی که هیچ خدایی نمی شنود که من از این بازی چقدر خسته ام ....می دانی ؟  
انکار  ِ باختن ، خود باختنی ست از نو !
و من ناچارم زیر سنگینی ای این همه ی بودنت بگویم که : باختم .... !

اهمیتی دارد ؟ نه . حتی اگر تو و تمام دنیا تا هزار سال بخندند به باختنم ...
این یک اعتراف بزرگ است اگر با حوصله بخوانی ام ... اگر عمیق ببینی ام ...
و من هستم... اینجا ... درست همان جایی که چند روز پیش بودم اما با یک فرق بزرگ !
حالا می پذیرم که باخته ام . پذیرفته ام که باختم .
ببین ! حالا آن قدری بزرگ شده ام که اعتراف کنم . هیچ فکرش هم نمی کردم که این همه قد بکشم!
حالا می پذیرم این تلخی را...
و چه دردیست که باور ِ تلخی تازه آغاز درد است .
حالا می توانم با شهامت درد بکشم.
با شهامت افسوس بخورم .
با شهامت به همه ی حرف هایی فکر کنم که نگفتم ...
به گریه هایی که نکردم ...
به تمام سر فرصت هایی که هیچ وقت نرسیدند ...
به همه ی آنچه که باید می خواستم و نخواستم ....
به همه ی روزهایی که تلف شدند ... تلف کردمشان ....
به هر احساسی که داشته ام ....
و حالا ...
می خواهم درد بکشم... با همه ی شهامت لطیف زنانه ای که در خودم سراغ دارم ...
با همه ی غرور تردی که مدام یادم می رود حواسم باشد که نشکند ...
با همه ی دخترانگی هایم ...
این بار درمانده درد نمی کشم ... محکم درد می کشم ... می ایستم و درد می کشم ...
که این درد کشیدن تاوان اشتباهیست که خودم آغازش کردم !
نمی خواهم فکر کنم که تو .... او ... کسی جز من هم تقصیری داشته ...
من اشتباه کردم .... من غلط فکر کردم ... غلط نوشتم .... غلط خواندم ... غلط گفتم ....
من همه ی زندگی ام را غلط بازی کردم .......
و حالا درد می کشم و سعی می کنم آن دست لعنتی را آرام آرام پس بزنم .... همان دستی که همیشه از دیروزهایم بیرون می آید و امروزهای طفلکی ام را به کام می کشد ...
من می ایستم ... من راهم را پیدا می کنم... گیرم که راهم کمی بیراهه باشد ...
فقط اندکی زمان باید ....
من هنوز هستم ... هرچند که حالم خوب نباشد ... هرچند پر از گریه ... هر چند زیاد خسته ...
هنوز هستم و هنوز هزار قمار دیگر در پیش است ....
هزار قمار دیگر ...

و ...





پی نوشت۱:
این نخ از جنس یک رویاست ... !
می بافی ...
می بافی ...
می بافی ...
و همیشه بهانه ای برای شکافتن هست !
و آن وقتی که بافته های از سر دلخوشی های الکی ات شکافته می شوند؛
زندگی ات پر می شود از نخ !
و تو می شوی سر در گم  ِ این کلاف هایی که با هر بار خیالبافی تازه محکم تر به دور زندگی ات می پیچند...!

 پی نوشت۲:

یادداشتهای یک دختر

+ یکشنبه بیستم تیر 138919:4 آنا... |
من در آستانه ی سقوطم...

سقوطی که از عمق دره اش بی خبرم...

من خیس یک فاجعه ام.

+ شنبه هجدهم اردیبهشت 138915:59 آنا... |
هیچ می دانی چرا هر روز  پیش هر انسان نا محرم، در قضای تو

سراسر صحبت از نامهری محض تو می گویم؟!

تا  که شاید روز عریان بودن انسان ،روز سخت مهر بر لبها

خدای برگ و بارانها

خدای مهر و آبانها

تو را از روی عدلش خواند و با من قرین سازد

که تا خواهی زمن تاوان عمری ،آنچه می گفتم

ببخشی یا مرا عمری بسوزانی

هر آن یک  را که فرمایی مرا شوق آید و شادی

تمام فکر من این است

که تنها لحظه ای آری

فقط یک لحظه ی دیگر

ببینم با دوچشم خویش،آنکس را که عمری چون کبوتر

دانه های عمروجانم را به آرامی

زروی سینه ام میچید.



پی نوشت:

من...خالی از عاطفه و خشم...خالی از خویشی و غربت...گیج و مبهوت...بین بودن و نبودن...



+ شنبه چهارم اردیبهشت 138916:19 آنا... |